حكيم زجاجى
892
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فرستاد گنجى به شكرانه پيش * برآورد ز آن كامران نام خويش بساسيرى آن مرد با دستبرد * امام جهان را به ميرى سپرد كه بود آن دلاور مهارش « 1 » به نام * اميرى بد اندر عرب خويشكام به حد حديثه بدى جاى مير * چو قائم به دست وى آمد اسير ورا سوى كومالهء ( ؟ ) خويش برد * دلوجان شيرين به مهرش سپرد ورا بندگىهاى بسيار كرد * ز خدمت نياسود يك روز مرد چو قائم بيفتاد برگشت بخت * به عباسيان بر ، بد اين كار سخت سرافراز گشتند آل على * برافراشته جمله يال يلى « 2 » چنان فتنهها از براهيم بود * دل مرد داننده پربيم بود چو شد فتنه اندر جهان آشكار * پراكنده گشتند مردان كار گريزان بشد چند خادم ز پيش * به نزديك طغرل بگ از جاى خويش بگفتند با شاه طغرل به راز * كه بر ما شب درد و غم شد دراز بساسيرى از ما برآورد گرد * چنان بانوى نازنين غرق كرد بزرگان دين را چو دزدان ز دار * درآويخت آن عاصى نابكار امام جهان قائم بىنظير * به دست چنان ناكسى شد اسير گل بخت آن شاه پژمرده شد * به جوى اندرون آب افسرده شد جهان گشت بر مير طغرل سياه * به زير آمد از تخت فرزانه شاه همان لحظه از عيش معزول گشت * به آرايش جنگ مشغول گشت يكى سال رفت اندر آن روزگار * سپه گرد كرد از يمين و يسار بساسيرى آنجا برآورد دست * به بغداد بودش ز اول نشست فرستاد هرجا دلاور سپاه * منم گفت در ملك دستور شاه جهان جمله آورد در امر خويش * به مردى جدا كرد از گرگ ، ميش يمن ، مكه بگرفت آن شيرفش * ديار تهامه ، دريار حبش عرب زير فرمان آن مرد شد * ز غم روى عباسيان زرد شد
--> ( 1 ) مهارش ، ابن المجلى ، از احفاد مهنا العقيلى ، امير حديثه بود . به ادب معرفت داشت و شعر مىگفت . با پسر عم خود قريش بن بدران در فتنهء بساسيرى در بغداد شركت داشت ، لغت نامه دهخدا . ( 2 ) بال على